«به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی / شب شراب نیرزد به بامداد خمار» (سعدی)
در حدود چهل روز، چهار کتاب خواندم یا شنیدم:
۱. بامداد خمار (فتانه حاجسیدجوادی، نسخهی صوتی): داستان دختری از خانوادهی مرفه و اصیل که عاشق یک شاگرد نجار میشود و با مخالفت خانواده ازدواج میکند، و در نهایت به این نتیجه میرسد که آنچه عشق نامیده بود، هوس بود. کتاب، به تعبیر من، «عبرتآموز» است و پندِ مصرع دوم شعر سعدی را با بیان ادبی منتقل میکند. صدای خانم درخشش و موسیقی صوتی هم به نظرم به اندازهی کتاب ارزشمند بود. ۲. نیمدانگ پیونگیانگ (رضا امیرخانی): سفرنامهی کرهی شمالی. ۳. کان لم یکن (امیرعلی نبویان): داستان سیاسی-طنز؛ به اندازهی «دموکراسی یا دموقراضه» (سید مهدی شجاعی) از آن لذت نبردم. ۴. بیتبازی (سعید بیابانکی): تکبیتهای طنز؛ اگر اشتراک بینهایت طاقچه ندارید ارزش خریدن ندارد.
چهار درسی که از «بامداد خمار» برداشتم
(این برداشتهای شخصی من است، نه حرف کتاب یا نتیجهی پژوهش.)
۱. زندگی مشترک آن دوران شیرین اول نیست و سختیهای خودش را دارد. ۲. ناز و نوازشی که در خانهی پدر و مادر میبینید، در زندگی بعد از ازدواج در همان شدت نیست؛ خود زندگی مشکلاتی میآورد حتی اگر عاشق آدم درستی شده باشید. ۳. من «تناسب خانوادگی» را در ازدواج بسیار مهم میدانم؛ ولی این دیدگاه من است و موردی است که میشود دربارهاش بحث کرد: «اصل و نسب» را میشود با «تناسب ارزشها و شخصیت» عوض کرد. ۴. شاید تناسب خانوادهها گاهی از شور و عشق هم مهمتر باشد.
برای بحث کاملتر دربارهی ازدواج، نگاه کنید به فیلسوفیدن در مورد ازدواج در عصر امروز (در سیستوفیا).