واژهای که زیاد میشنویم
بحران آب، بحران جمعیت، بحران آلودگی… این واژه را برای هر مشکل بزرگی به کار میبریم. به نظر من اغلب اینها «بحران» به معنای دقیق نیستند.
تعریف
در ادبیات مدیریت بحران (از جمله تعریف چارلز هرمان) بحران وضعیتی است که ۱) اهداف مهم را تهدید میکند، ۲) زمان تصمیمگیری را کوتاه میکند، و ۳) غافلگیرکننده است. پس بحران با وضعیت معمول فرق دارد و باید با روش مدیریت بحران حل شود: مقطعی است، و تصمیمهایی در آن گرفته میشود که در شرایط عادی منطقی نیست.
در نوشتهی قدیمیام گفته بودم بحران «حداکثر ۳ ماه» طول میکشد. این عدد را معیار رسمی نمیشناسم؛ اصل قضیه کوتاهمدتبودن و استثناییبودن است، نه یک عدد مشخص.
مثال
در سیل گلستان (۱۳۹۸)، برای تخلیهی آب، جاده منفجر شد و مردم با قایق جابهجا شدند. در شرایط عادی باید زیر جاده آبراه یا پل میزدند؛ ولی در بحران، تصمیم دیگری منطقی بود.
چرا برچسب «بحران» برای مشکل مزمن مشکل دارد؟
مشکلی که سالهاست ادامه دارد، بحران نیست و به راهحل ساختاری و بلندمدت نیاز دارد. به باور من یک دلیل استفادهی زیاد از واژهی «بحران» این است که تصمیم دفعتی و جلبتوجهکننده میشود گرفت و مسئولیت را به نفر بعدی سپرد. تصمیم بحرانی معمولاً بلندمدت منطقی نیست و بعدها مشکل بزرگتری میسازد، و تصمیمگیرندهای که رفته با پیامدش روبهرو نمیشود.
از کسی شنیدم: «مشکل کشور ما دیگر بحرانِ پس از حادثه نیست؛ از بحران گذشته و تبدیل به بیماری افسردگی شده است.» (قضاوت دربارهی این جمله با خوانندگان.)
مرتبط: درماندگی آموختهشده و بخش «بحران و سیستمهای بحرانی» در سیستوفیا.