مفهوم

درماندگی آموخته‌شده (Learned Helplessness) حالتی است که فرد پس از تجربه‌ی تکراری رویدادهای ناخوشایندی که نتوانسته کنترلشان کند، یاد می‌گیرد که «هر کاری بکنم فرقی نمی‌کند» و حتی وقتی راه چاره باز است، تلاش نمی‌کند. من آن را در قسمتی از مستند Brainchild (نتفلیکس، با دوبله‌ی نماوا) دیدم و به نظرم هم مستند و هم این مفهوم ارزش دیدن دارند.

ریشه‌ی علمی

مفهوم از آزمایش‌های مارتین سلیگمن و استیون مایر (۱۹۶۷) روی سگ‌ها آمده است: حیواناتی که شوک غیرقابل‌کنترل دریافت کرده بودند، بعدها در موقعیتی که فرار ممکن بود، تلاش نمی‌کردند. بعدها همین دو پژوهشگر (مایر و سلیگمن، ۲۰۱۶) تفسیرشان را اصلاح کردند: به‌نظر آن‌ها انفعال حالت پیش‌فرض است و چیزی که آموخته می‌شود، «کنترل داشتن» است؛ یعنی اگر تجربه‌ی کنترل نباشد، ذهن به حالت پیش‌فرض برمی‌گردد.

آنچه مستند و منابع می‌گویند

شکستی که تجربه می‌شود، در ناخودآگاه این برداشت را می‌سازد که «من محکوم به شکستم». فرد در کار بعدی برای جبران تلاش می‌کند ولی چون با همین بار ذهنی وارد می‌شود، دوباره شکست می‌خورد و این باور تثبیت می‌شود و بازده کارهای بعدی هم پایین می‌آید. در نهایت این تصور شکل می‌گیرد که اوضاع زندگی دیگر در دست او نیست.

چه کار می‌شود کرد؟

  • هدف‌های کوچک و ملموس بگذاریم تا «تجربه‌ی کنترل» دوباره ساخته شود.
  • شکست را به رویداد مشخص نسبت بدهیم، نه به هویت خودمان.
  • از حمایت دیگران بهره ببریم. (نگاه کنید به تاب‌آوری چیست؟)

منابع پیشنهادی: «درماندگی آموخته‌شده چیست؟» (بیشتر از یک نفر) و «درماندگی آموخته‌شده (Learned helplessness) چیست؟» (علی میشی).

مرتبط: پارادایم؛ قفسی که وجود ندارد و بحران چیست؟ و چرا هر مشکلی بحران نیست.

درماندگی_آموخته_شدهروان_شناسی