نقل به مضمون
اینها استدلالهای یکی از اهالی جلسهای است که در آن شرکت کردم؛ به مضمون نقل میکنم، نه عین جملهها، و لزوماً نظر من نیست.
استدلال واقعگرایانه
ما هر یک گوشهای از فضای بزرگتر قرار داریم. تحلیلی که صرفاً با نگاه آرمانخواهانه بنویسیم، در عمل به گوشهی کتابخانهی کسی میرود و پس از چند سال با تغییر مدیران بیرون ریخته میشود. در مقابل، طرحی که ۳۰٪ بهبود بدهد و ۸۰٪ آن اجرا شود قطعاً اثری در عملکرد آن سازمان میگذارد.
پس جای آرمان کجاست؟
پاسخ آن شخص مثال ملاصدرا بود: کسی با تریبون و کرسی درس، پایههایی میگفت که همه میفهمیدند و بر آن بناهایی میساخت که در زمانش کسی نمیفهمید؛ چون تریبون داشت، حرفهایش ثبت شد و ۵۰ سال بعد فهمیدند و ۱۰۰ سال بعد دنبال تحققشان رفتند. نتیجه: تا کسی به تریبون لازم نرسیده، بهتر است آرمانگویی نکند؛ وگرنه فقط یک گزارش دیگر در کتابخانهی کسی میشود.
برداشت من
نمیدانم کدام درستتر است. آنچه از این بحث میگیرم: آرمان بدون تریبون و بدون گام اجرایی، به جایی نمیرسد؛ و طرح اجرایی بدون آرمان، جهت ندارد. مثال ملاصدرا هم این را نشان میدهد که آرمانهای ماندگار معمولاً کسانی را میخواهند که پایهها را برای همگان قابلفهم بگویند.
مرتبط: مذاکره از موضع «من نمیدانم» و هدف و معنا؛ دو چیز که یکی نیستند.