افسانه
افسانهی پلنگ و ماه، تا جایی که میدانم، سرآغاز مشخصی ندارد. کلیت آن چنین است: پلنگی میخواهد به چیزی برسد که هیچ پلنگی نرسیده، یعنی ماه. از بلندترین و خطرناکترین صخره میپرد و در هوا رها میشود تا شاید به ماه برسد، اما به پایین پرت میشود و از بین میرود. ماه در اینجا نماد معشوق یا خوشبختی است و پلنگ نماد دل مغرور و عاشق.
(برخی روایتها ماه را «پلنگ آسمان» میدانند که پلنگ زمین برای رقابت میخواهد به او برسد؛ این برداشت به نظرم زیبا نیست.)
در شعر
نمونههایی که برایم جالب بود (برشهای کوتاه با نام شاعر):
«خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود… پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد / که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود» حسین منزوی
«ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است / از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست» فاضل نظری
«ماهِ بیرونزده از کنگرهی پیرهنم / نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم…» علیرضا آذر
«پیشانیات سیاه مبادا به ننگها / ای ماه! ای مراد تمام پلنگها» علیرضا بدیع
و مصرعی که این نوشته را شروع کرد: «ماهِ من در دلِ دیوانهی شب زندانیست / سهمم از پنجهی تقدیر، شبِ بارانیست.»
یک حاشیهی تلخوشیرین
این تمثیل ادبی در فضای مجازی (بهویژه اینستاگرام) معنای دیگری پیدا کرده؛ «یوزپلنگ» را به شوخی «پلنگی که Use شده» مینامند.