شبی در آبان ۱۳۹۹ آخرین دعای صحیفه‌ی سجادیه را خواندم. این پایان ۵۴ شبی بود که هر شب پیش از خواب یک دعا از این کتاب را می‌خواندم و بیدار می‌ماندم تا بخوانمش.

حس بعد از پایان

آخرین دعای این مجموعه، به شماره‌ی ۵۴ در شمارش من، دعای آن حضرت «فی استکشاف الهموم» (برای زدودن اندوه‌ها) است، و حس می‌کنم در انتخاب این دعا برای پایان، نوعی هوشمندی هست. چون حسی که پس از تمام‌شدن کتاب به من دست داد این بود: «خب، حالا برای بقیه‌ی عمرم چه باید بکنم؟»

بخشی از همان دعا:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اقْبِضْ عَلَى الصِّدْقِ نَفْسِی، وَ اقْطَعْ مِنَ الدُّنْیَا حَاجَتِی، وَ اجْعَلْ فِیمَا عِنْدَکَ رَغْبَتِی شَوْقاً إِلَى لِقَائِکَ، وَ هَبْ لِی صِدْقَ التَّوَکُّلِ عَلَیْکَ.»

چرا شروع کردم؟

خواندنش را با یک پرسش آغاز کرده بودم: از میان همه‌ی کتاب‌هایی که دارم (صوتی، الکترونیکی و چاپی)، اگر بگویند فقط به اندازه‌ی خواندن یک کتاب زنده‌ای، حسرت نخواندن کدام در دلم می‌ماند؟ آن موقع جواب «صحیفه‌ی سجادیه» بود.

پرسش را دوباره پرسیدم

شب آخر دوباره همین سؤال را از خودم پرسیدم. این بار جواب این بود که دو کتاب را هنوز نخوانده‌ام: «امام رضا (ع)؛ زندگی و اقتصاد» از انتشارات آستان قدس و «دین و سیاست از منظر امام رضا (ع)». چون نویسندگان این دو فقط سخنان امام را نیاورده‌اند و برداشت خودشان را هم وارد متن کرده‌اند، قرار نیست مثل صحیفه به من انرژی بدهند، ولی فعلاً از هیچ بهتر است.

صحیفه_سجادیهکتابتجربه